تبليغاتX
لیوان خالی
شعر.ادبیات.فرهنگ.جامعه

عاشورا.لیوان خالی.پیمان صفردوست

 

تا لب به لب از سکوت بودی بودی

تا لب به سخن نمی گشودی بودی

از آینه های در تب ویرانی

زنگار اگر نمی زدودی بودی

                                       پ.ص

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/23ساعت 11:45  توسط پیمان صفردوست | 
بی بال پریدن.لیوان خالی

 

بالاتر از آنکه بادبادک باشد

زیباتر از آنچه هر چکاوک باشد

از خاک رسیده ای به افلاک ای مرد

بی بال پریدنت مبارک باشد

                            پ.ص

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/10/21ساعت 1:16  توسط پیمان صفردوست | 

رحماندوست.لیوان خالی

 

این چیز تازه ای نیست که بخواهم بگویم برای دکتر امین پور بزرگداشت گرفتند. آخر  این چند وقته آن قدر از این مراسم ها دیده ایم و شنیده ایم که چشم و گوشمان عادت کرده است. هرکس هم از راه رسیده با جمله هایی صمیمی و با خطاب نام "قیصر"، خودش را از دوستان صمیمی او معرفی کرده و از گرمابه و گلستان هایی که با هم بوده اند خاطره گفته است. بگذریم از این که خیلی از این حضرات به اندازه ی سر سوزنی هم قیصر و شعر قیصر را نشناخته اند.

 

اتفاق، برگزاری مراسم بزرگداشت نبود. روز هفتم دی ماه از طرف مجموعه ی همشهری بزرگداشت دیگری به بهانه ی بزرگداشت شاعر طراز اول و فقید دکتر قیصر امین پور برگزار شد که البته با مراسم عید غدیر و افتتاح باشگاه خوانندگان همشهری توام بود. در این برنامه که در تالار اندیشه ی تهران برگزار شد جمعی از میهمان هایی که حضور داشتند نیز به سخنرانی پرداختند.که یکی از آنها مصطفی رحماندوست ـ شاعر همان صد دانه یاقوت کتابهای درسی مان ـ بود.

 

و گرد و خاک از همین جا به پا شد. رحماندوست که عینکش را هم نیاورده بود و نمی توانست مطالبی را که از قبل آماده کرده بخواند،  ابتدا با یادی از امین پور شروع کرد و این که چه قدر به شاعرنگی او و محبوبیتش حسادت می کند.

 

و بعد آرام آرام مشکلات قیصر در دوران حضورش در سروش را ذکر کرد. رحماندوست که دیگر لحنش آن لحن نرم آبتدا نبود، با ابراز تاسف از مسئول وقت نشریه ی سروش یعنی آقای دکتر خالدی و معاون او به عنوان کسانی که چیزی از ادبیات و فرهنگ نمی دانند یاد کرد و وجود این افراد را در این پستها مایه ی تاسف دانست. رحماندوست اضافه کرد که به خاطر حفظ حرمت جلسه و پاک ماندن فضای آن از آوردن نام معاون آقای خالدی خودداری می کند.

 

ما که تا آن روز رحماندوست را فقط آرام و صبور دیده بودیم با دهان باز همدیگر را و او را نگاه می کردیم و نگاهمان جای هزار سوال شده بود.

 

خلاصه کسی آمد و کاغذی به دست رحماندوست عصبانی داد و او حرفهایش را جمع بندی کرد و قضیه ختم به خیر شد. ولی ما آخرش هم نفهمیدیم چطور شد که این طور شد

 

در پایان مراسم هم هدیه ای به رسم یادبود به خانم اشراقی ،همسر و آیه ،دختر دکتر امین پور اهدا کردند.

 

و به همین سادگی قیصر بزرگ شعر را بزرگ داشتند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/10/12ساعت 14:19  توسط پیمان صفردوست | 
 

یک روز گفتند برای بزرگداشت قیصر امین پور شعر می خواهند. نشستم و فکر کردم. به روزهای کلاس. به بچه های مثل خودم. اصلا من و تمام مثل من هایی که روبرویش می نشستیم تمام شعرهامان را برای او گفته بودیم. که بیاید و بنشیند و آرام نگاهمان کند و حرفی و نکته ای بگوید شاید. ما تمام آنچه نوشتیم برای کسی بود که درخلوت قیصر صدایش می کردیم اما . . .

تقدیم به لبخندهای کمرنگ مرد همیشه آرام روبروی شعرهایم :

 

 قیصر امین پور.لیوان خالی

یکی از سرنوشت

یکی از سرگذشت

یکی از سر نوشت

که آب از سر گذشت

 

«پرنده مردنی ست»

ــ چه قدر این آشناست ــ

پرنده پر کشید قیصر امین پور.لیوان خالی

پرنده زد به دشت

 

پرنده پر نداشت

پرنده بال زد

پرنده دور شد

پرنده هفت - هشت

 

پرنده زد به دشت

پرنده برنگشت قیصر امین پور.لیوان خالی

سه شنبه ۸/۸

امین پور درگذشت

 

                       « پیمان صفردوست »

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/11ساعت 2:28  توسط پیمان صفردوست | 

 

« کسوف »

 

 خلیل جوادی.لیوان خالی

 

ای پنجره ی عزا گرفته

 

در حنجره ام صدا گرفته

 

 

آن نور که گرم و مهربان بود

 

مهر از سر جمع ما گرفته

 

 

شایع شده قهر کرده خورشید

 

یا راه به نا کجا گرفته

 

 

خورشید که آتش مذابست

 

مثل دل من چرا گرفته

 

 

گلدسته به شانه های مسجد

 

دستی ست که بر دعا گرفته

 

 

پرسید کسوف چیست ؟ طفلی

 

گفتند دل خدا گرفته

 

 

***

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 20:32  توسط پیمان صفردوست | 

ماه و آب.لیوان خالی 

 

« انعکاس »

 

 

شب بود و من

 

         خیره به آسمان

 

من بودم و ماه و ستارگان

 

تصویر ماه و ستاره روی آب 

                        حالا دو آسمان . . .

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 20:27  توسط پیمان صفردوست | 

قیصر امین پور.لیوان خالی

 

راز زندگی

 

( از مجموعه ی به قول پرستو )

 

 

غنچه با دل گرفته گفت :

 

« زندگی ،

 

           لب ز خنده بستن است

 

گوشه ای درون خود نشستن است .»

 

گل به خنده گفت :

 

« زندگی شکفتن است

 

با زبان سبز ، راز گفتن است.»

 

گفت و گوی غنچه و گل از درون باغچه

 

باز هم به گوش می رسد...

 

تو چه فکر می کنی ؟

 

راستی کدام یک درست گفته اند ؟

 

من که فکر می کنم

 

گل به راز زندگی اشاره کرده است

 

هر چه باشد او گل است

 

گل یکی دو پیرهن

 

بیش تر ز غنچه پاره کرده است

 

 

         * * *

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 13:36  توسط پیمان صفردوست | 

                     قیصر امین پور.لیوان خالی.پیمان صفردوست

سلام                       

نمی دانم از کجا باید شروع کنم.

ولی این روزها در هر گوشه ای اتفاق های زیادی در حال افتادن و دودهای زیادی  در حال بلند شدن است. دود از سر آدم هایی که دارند می ترکند از بس سر به گریبان برده اند و ساکت مانده اند. همین چند وقت پیش بود قبل از فوت قیصر- که روزنامه ی محترم ایران در صفحه ی ادبی خود مقاله ای را منتشر کرده بود و نویسنده در آن اشعار سپید قیصر امین پور را در مجموعه ی «گلها همه آفتابگردانند» نقد کرده بود. اول تعجب کردم ؛ بعد فکر کردم؛ بعد ش شک کردم؛ کتابش را باز دوره کردم ؛ اما دریغ از یک شعر سپید. اصلا تا آنجایی که یادم می آید خدابیامرز قیصر تا زمان مرگش، در هیچ کادم از کتاب هایش شعر سپید نداشت. مانده بودم که این منتقد گرامی که فرق شعر سپید را از نیمایی نمی داند چه طور به خودش اجازه داده شعر نقد کند. آن هم نه شعر من و شما. شعر کسی مثل امین پور. اصلا من فکر می کنم که بیچاره دکتر امین پور همین نقد را دید که... . نه این که همین یک بار و همین یک جا باشد که در حوزه ی ادبیات این اتفاق ها می افتد. بارها دیده ایم و شنیده ایم که از این اتفاق ها افتاده و آب هم از آب تکان نخورده. آدم می ماند چه بگوید. یعنی پر شدن یک ستون یا صفحه این قدر مهم است که به خاطر آن یک عده مثل دوران دبستان قلم در دست بگیرند و انشا بنویسند!؟

یادش به خیر. یک زمان بود که قلم حرمت داشت. معیاری بود. اما حالا ... . هرجا حرف کم می آید و ستون خالی می ماند، از ادبیات مایه می گذارند. چند خطی به افتخار خودشان می نویسند و ما هم می خوانیم کلی مشعوف می شویم. هروقت هم که یک آگهی پدر و مادر دار به پستشان می خورد، اولین بخشی که برای حذف پیشنهاد می شود همین بخش ادبیات است. خب اگر قرار است به ادبیات برسید ، برسید ؛ ولی اگر قرار است فقط صفحه را پر کنید، چرا از اینترنت عکس های قشنگ قشنگ  نمی گیرید و در صفحه هاتان نمی زنید که همه هم بتوانند از آن لذت ببرند.

خلاصه این که ما را به خیر شما امید نیست. لطف کنید و «ما را به حال خود بگذارید و بگذرید». ممنون

این همه حرف زدم ولی حالا که نگاه می کنم هیچ ربطی به مقدمه و پیش گفتار و این جور چیزها ندارد.

 

 

 

« تاکوه شدیم پیش و پس را دیدیم

تا سرو شدیم خار و خس را دیدیم

در بستر خو به دانه دلخوش بودیم

تا بال گشودیم قفس را دیدیم... »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 13:19  توسط پیمان صفردوست |