![]() |
![]() |
|
| شعر.ادبیات.فرهنگ.جامعه |
|
یک عمر به قتلگاه می اندیشیم بر تشنه ی بی گناه می اندیشیم او تشنه نبود نهی منکر می کرد داریم به اشتباه می اندیشیم پیمان صفردوست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/19ساعت 2:53 توسط پیمان صفردوست |
|
|
نه عنوان خواستیم، نه بوق و کرنا، نه دفتر و دستک. گفتیم یک عده از آنهایی را که می خواهند گامی در ادبیات بردارند دور هم جمع کنیم تا تبادل اطلاعات کنیم. یک کلاس خواستیم که شاعران جوان دور هم جمع شوند تا به اصطلاح نقد شعر کنیم. و قاعدتا جایی بهتر از فرهنگسراها و خانه های فرهنگ پیدا نمی کردیم. چون بالاخره نام فرهنگ را به دنبال عنوانشان یدک می کشند. پس چند نفر از آنها که با سابقه تر از بقیه بودند، آستین همت بالا زدند و دست به کار شدند. با مسئولین این مراکز صحبت کردند. موافقت شد. اولش بد نبود. چون بالاخره تشکیل کلاس های ادبی و این قسم برنامه مساوی بود با یک رزومه ی پربار فرهنگی برای آن مراکز. و ما خوشحال و "در پوست خود نگنجان" که همیشه کسانی هستند که دغدغه ی ادبیات داشته باشند. واین طور شد که تشکل های ادبی با نام کلی "کانون ادبی" شروع به فعالیت کردند. اما چشمتان روز بد نبیند. جوجه هایی که اول پاییز شمرده بودیم ، به آخر این راه نرسیدند. نه اینکه نخواهند برسند. این قدر سنگ های مختلف بر سر راه دیدند و آن قدر چوب های ریز و درشت از لای چرخ لنگ ادبیات در آوردند که بریدند. نمی دانم مراکزی که با نام فرهنگ متولد شدند و در میان جامعه جایی برای خود باز کردند، از کی شد که به فکر افتادند تمام فعالیت های خود را معطوف کلاس های "دوزی/بافی" کنند. از کی شد که قرار شد هر وقت کلاس کم آمد ما ادبی ها برویم در انبار و مهدکودک و حیاط و نمازخانه کلاس های خود را برگزار کنیم. البته نه اینکه نمازخانه جای بدی باشد ولی مگر نه اینکه "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد". خلاصه دردسرتان ندهم. امروز ما مانده ایم و این امانت تکه پاره و نیمه جان که به دستمان سپرده اند. نمی دانم تا کی می توانیم با این اوضاع سرپا بایستیم. اما این انصاف نیست که با فرهنگ و ادب این طور برخورد شود. لااقل اینکه از مراکز دولتی انتظارمان بیش از این بود. شاید این کلاس ها مثل سفره آرایی ها، گل چینی ها، زبان ها، هویه کاری ها و ... برای این مراکز درآمدزایی آنی نداشته باشد ولی به اعتقاد نگارنده، تاثیر برگزاری کلاس های فرهنگی و ادبی در طول زمان، خیلی بیشتر و خیلی وسیع تر از چیزی است که امروز تصور می کنیم . خیلی ها که دیروز با عشق آمدند برای اعتلای فرهنگ و ادبیات، امروز دیگر نیستند و آن قدر بی مهری دیده اند که دیگر به سمت این نوع فعالیت ها نمی آیند. کاش قبل از اینکه تمام این آتش خاکستر شود، فکری بیاندیشیم و کاری بکنیم. آقایان؛ ما چیز زیادی نخواستیم. ادبیات را دریابید. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1386/11/11ساعت 11:44 توسط پیمان صفردوست |
|
آش پشت پای او هنوز گرم بود که او بدون پا به خانه بازگشت پ.ص |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 3:4 توسط پیمان صفردوست |
|
|
یک دفعه به سرم افتاد که حافظ باز کنم نفهمیدم چرا ؟ شاید کسی نیت کرده بود و خلاصه این شد که می بینید: خدا چو صورت ابروی دلگشای تو بست گشاد کار من اندر کرشمه های تو بست مرا و سرو چمن را به خاک راه نشاند زمانه تا قصب نرگس قبای تو بست |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1386/11/05ساعت 0:53 توسط پیمان صفردوست |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
مغرور اتو کشیده خوش عطر تمیز
بی فایده در اتاق پشت هر میز لیوان های بزرگ اما خالی آدم های بزرگ اما ناچیز |
| آرشیو موضوعی |
|
شعر مقاله خبر گزارش |
|
RSS
|