تبليغاتX
لیوان خالی
شعر.ادبیات.فرهنگ.جامعه

 

حسام الدین سراج.لیوان خالی.

نه اینکه چیز خیلی عجیب و غریبی باشد که برخی کلمات و عبارات به اشتباه تلفظ شود. همه ی ما روزی چند بار سهوی یا عمدی واژه هایی را به غلط تلفظ می کنیم اما اگر این اشتباه ها در خواندن اشعار شاعران بنام آن هم توسط خوانندگان موسیقی سنتی ایران که داعیه ی فرهنگ و فرهنگ سازی هم دارند باشد، دیگر نمی شود گفت یک اتفاق عادی است. متاسفانه در سال های اخیر و در این سیل تولید آثار موسیقیایی، به علت کم توجهی و و عدم تسلط خوانندگان موسیقی سنتی بر نوع خوانش عبارات، نمونه های فراوانی از این نوع اشتباهات رخ داده است.این اشتباه ها که حتی از خوانندگان صاحب سبک سر می زند، گاه به قدری واضح است که حتی صدای افراد خارج از حوزه ی ادبیات را هم درمی آورد.

حالا تصور کنید که در یک چنین وضعیتی، آدم وقتی حسام الدین سراج را می بیند که با وجود همه ی مشغله ها به خودش زحمت می دهد و یک روز وقت می گذارد که بیاید سر کلاس نقد شعر استاد علی معلم تا تلفظ صحیح یک مصراع را از او بپرسد، چه قدر ذوق می کند.

حسام الدین سراج که تا چند وقت دیگر یک آلبوم موسیقی را توسط شرکت سروش وارد بازار خواهد کرد، در حال حاضر مشغول ضبط مجموعه ی دیگری در استودیوی حوزه ی هنری است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/02/01ساعت 0:40  توسط پیمان صفردوست | 

لیوان خالی

نه عنوان خواستیم،  نه بوق و کرنا، نه دفتر و دستک. گفتیم یک عده از آنهایی را که می خواهند گامی در ادبیات بردارند دور هم جمع کنیم تا تبادل اطلاعات کنیم. یک کلاس خواستیم که شاعران جوان دور هم جمع شوند تا به اصطلاح نقد شعر کنیم. و قاعدتا جایی بهتر از فرهنگسراها و خانه های فرهنگ پیدا نمی کردیم. چون بالاخره نام فرهنگ را به دنبال عنوانشان یدک می کشند.

پس چند نفر از آنها که با سابقه تر از بقیه بودند، آستین همت بالا زدند و دست به کار شدند. با مسئولین این مراکز صحبت کردند. موافقت شد. اولش بد نبود. چون بالاخره تشکیل کلاس های ادبی و این قسم برنامه مساوی بود با یک رزومه ی پربار فرهنگی برای آن مراکز. و ما خوشحال و "در پوست خود نگنجان" که همیشه کسانی هستند که دغدغه ی ادبیات داشته باشند. واین طور شد که تشکل های ادبی با نام کلی "کانون ادبی" شروع به فعالیت کردند.

اما چشمتان روز بد نبیند. جوجه هایی که اول پاییز شمرده بودیم ، به آخر  این راه نرسیدند. نه اینکه نخواهند برسند. این قدر سنگ های مختلف  بر سر راه دیدند و آن قدر چوب های ریز و درشت از لای چرخ لنگ ادبیات در آوردند که بریدند. نمی دانم مراکزی که با نام فرهنگ متولد شدند و در میان جامعه جایی برای خود باز کردند، از کی شد که به فکر افتادند تمام فعالیت های خود را معطوف کلاس های "دوزی/بافی" کنند. از کی شد که قرار شد هر وقت کلاس کم آمد ما  ادبی ها برویم در انبار و مهدکودک و حیاط و نمازخانه کلاس های خود را برگزار کنیم. البته نه اینکه نمازخانه جای بدی باشد ولی مگر نه اینکه "هر سخن جایی و هر نکته مکانی دارد".

خلاصه دردسرتان ندهم. امروز ما مانده ایم و این امانت تکه پاره و نیمه جان که  به دستمان سپرده اند. نمی دانم تا کی می توانیم با این اوضاع سرپا بایستیم. اما این انصاف نیست که با فرهنگ و ادب این طور برخورد شود. لااقل اینکه از مراکز دولتی انتظارمان بیش از این بود. شاید این کلاس ها مثل سفره آرایی ها، گل چینی ها، زبان ها، هویه کاری ها و ... برای این مراکز درآمدزایی آنی نداشته باشد ولی به اعتقاد نگارنده، تاثیر برگزاری کلاس های فرهنگی و ادبی در طول زمان، خیلی بیشتر و خیلی وسیع تر از چیزی است که امروز تصور می کنیم .

خیلی ها که دیروز با عشق آمدند برای اعتلای فرهنگ و ادبیات، امروز دیگر نیستند و آن قدر بی مهری دیده اند که دیگر به سمت این نوع فعالیت ها نمی آیند. کاش قبل از اینکه تمام این آتش خاکستر شود، فکری بیاندیشیم و کاری بکنیم.

آقایان؛ ما چیز زیادی نخواستیم. ادبیات را دریابید.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/11/11ساعت 11:44  توسط پیمان صفردوست | 

                     قیصر امین پور.لیوان خالی.پیمان صفردوست

سلام                       

نمی دانم از کجا باید شروع کنم.

ولی این روزها در هر گوشه ای اتفاق های زیادی در حال افتادن و دودهای زیادی  در حال بلند شدن است. دود از سر آدم هایی که دارند می ترکند از بس سر به گریبان برده اند و ساکت مانده اند. همین چند وقت پیش بود قبل از فوت قیصر- که روزنامه ی محترم ایران در صفحه ی ادبی خود مقاله ای را منتشر کرده بود و نویسنده در آن اشعار سپید قیصر امین پور را در مجموعه ی «گلها همه آفتابگردانند» نقد کرده بود. اول تعجب کردم ؛ بعد فکر کردم؛ بعد ش شک کردم؛ کتابش را باز دوره کردم ؛ اما دریغ از یک شعر سپید. اصلا تا آنجایی که یادم می آید خدابیامرز قیصر تا زمان مرگش، در هیچ کادم از کتاب هایش شعر سپید نداشت. مانده بودم که این منتقد گرامی که فرق شعر سپید را از نیمایی نمی داند چه طور به خودش اجازه داده شعر نقد کند. آن هم نه شعر من و شما. شعر کسی مثل امین پور. اصلا من فکر می کنم که بیچاره دکتر امین پور همین نقد را دید که... . نه این که همین یک بار و همین یک جا باشد که در حوزه ی ادبیات این اتفاق ها می افتد. بارها دیده ایم و شنیده ایم که از این اتفاق ها افتاده و آب هم از آب تکان نخورده. آدم می ماند چه بگوید. یعنی پر شدن یک ستون یا صفحه این قدر مهم است که به خاطر آن یک عده مثل دوران دبستان قلم در دست بگیرند و انشا بنویسند!؟

یادش به خیر. یک زمان بود که قلم حرمت داشت. معیاری بود. اما حالا ... . هرجا حرف کم می آید و ستون خالی می ماند، از ادبیات مایه می گذارند. چند خطی به افتخار خودشان می نویسند و ما هم می خوانیم کلی مشعوف می شویم. هروقت هم که یک آگهی پدر و مادر دار به پستشان می خورد، اولین بخشی که برای حذف پیشنهاد می شود همین بخش ادبیات است. خب اگر قرار است به ادبیات برسید ، برسید ؛ ولی اگر قرار است فقط صفحه را پر کنید، چرا از اینترنت عکس های قشنگ قشنگ  نمی گیرید و در صفحه هاتان نمی زنید که همه هم بتوانند از آن لذت ببرند.

خلاصه این که ما را به خیر شما امید نیست. لطف کنید و «ما را به حال خود بگذارید و بگذرید». ممنون

این همه حرف زدم ولی حالا که نگاه می کنم هیچ ربطی به مقدمه و پیش گفتار و این جور چیزها ندارد.

 

 

 

« تاکوه شدیم پیش و پس را دیدیم

تا سرو شدیم خار و خس را دیدیم

در بستر خو به دانه دلخوش بودیم

تا بال گشودیم قفس را دیدیم... »

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/10/10ساعت 13:19  توسط پیمان صفردوست |